تبليغاتX
برات مهم نیست

برات مهم نیست

khaterate morde

salam. belekhare man hemmat kardam in dastano farsish kardamm :D albate emrooz kollesho nemizaram. unayi ke ta injasho nakhundan upaye ghablie mano negah konan ye ghesmatesh unjash baghiash ham webe sabeghe saghie. dele-tavahomi.blogfa.com  . bebakhshid age ghalat emlayi dashtam man 3 sali mishe ke iran nistam ozram movajahe :p  nazar yadetoon nare....love you

-مینا آرش چه ماشینی دره؟؟

-یه بنز مشکی‌...تازه خریده..چطور مگه؟

قلبم وایساد! پس درست فکر می‌کردم...خودشه بود!!! نمیدونستم چیکار کنم. به مینا گفتم:

-مینا آرش دره تعقیبمون می‌کنه!!

-چی‌ میگی‌ تو بابا؟؟؟ ملیکا جان توهم زدی!

-مینا به خدا راست میگم پشتو نگاه کن!!

-خاک تو سرم! آره خودش! چیکار کنیم؟؟

-وایسا من الان خودم میرم حساب این گوسالهرو میرسم! پسرهٔ عوضی‌!

-توروخدا آروم باش! اوکی برو ولی‌ باهاش درگیر نشی‌ یوقت! اوکی؟؟

-باشه بابا! اه! تو هم با این نامزد سیریشت!!

از ماشین پیاده شدم و درو محکم بستم. با عصبانیت رفتم سمت ماشین آرش. تا منو دید خودشو جم و جور کرد، عینک افتبیشو زد بالا، شیشرو کشید پین، و با تمام پررویی گفت:

-خانوم لطفا مزاحم نشید من امضا نمیدم!

-آرش لوس نکن خودتو! این مسخره بازی یعنی‌ چی‌؟؟ چرا دنبال من میای؟ تورو خدا ولم کن! من به اندازهٔ کافی‌ بخاطر تو عذاب کشیدم! نمی‌خوام ریختتو ببینم! حالم ازت بهم میخوره اینو میفهمی؟؟؟

آرش با تعجب داشت به من نگاه میکرد. ترسیده بود! ۴۰، ۵۰ نفر درمون جم شده بودند! مثل این فیلما!! خیلیا داد میزدن و اسم آرش رو میگفتن. همه از اون طرفداری میکردن! مخصوصاً دخترا!! بالاخره همه آرش میشناختن و واسشون خیلی‌ جالب بود که از نزدیک ببینن جی اف قدیمیش سرش داد بزنه!!

آرش دیگه جوش آورد. سر مردم داد زد و گفت:

-برید گمشین ترخدا! جون آرش ۲ مین بذارید تنها باشم! شماها مگه کار و زندگی‌ ندارید که ویسدید اینجا بر بر من رو نگاه می‌کنید؟؟ مگه آدم ندیدید؟ بخدا منم آدمم! مثل همهٔ شما! دلم می‌خواد ۲ ثانیه با آرامش با دوستم حرف بزنم! الان نه امضا میدم، نه با کسی‌ عکس یادگاری میگیرم، نه آیدی میدم، نه هیچ کوفت و زهره مار دیگه!!

مردم خیلی‌ ترسیده بودن. همه در حالی‌ که باهم پچ پچ میکردن از ما دور شدن.

-ملیکا توروخدا اینجوری حرف نزن من طاقت ندارم...اصلا تو که اینجوری میکنی‌ من اعصابم بهم میریزه!

-بیخد! تو غلط کردی!

-ملیکا توروخدا بسه! اگه می‌خوای اینجوری حرف بزنی‌ اصلا هیچی‌ نگو..

-خیلی‌ خوب حالا! بگو چی‌ می‌خوای

-۱ ساعت با تو تنها باشم! فقط ۱ ساعت...من تو این چند سال خیلی‌ حرفا تو دلم مونده که باید بهت بزنم...خیلی‌..

-باشه باشه...قول میدی اگه ۱ ساعت باهم باشیم دیگه سر رام ظاهر نشی‌؟؟

-آره قول میدم...قول قول!! پس قبول؟

-آره آره آره قبول... هه..

-تو مگه تو کانادا ساسی مانکن گوش میدی؟؟؟؟

آرش خنده‌اش گرفته بود. چشاش ۴تا شده بود!!

-آره بابا چی‌ فکر کردی!! آهنگ همهٔ اونایی تو ایران هستنو گوش میدم!!

-حتا من؟...

-حتا تو!

آرش لبخند زد....وقتی‌ اینو شنید خیلی‌ خوشحال شد!

-پس قرارمون پس‌فردا ساعت ۷ شب، همون کافیشاپ قدیمی‌. اوکی؟

-باشه! ولی‌ مطمئنی از نظر مینا اشکالی‌ نداره که باهم قرار بذاریم؟

-آره. قبلان باهاش صحبت کردم

-اوکی‌...پس فعلا بای! الان مینا نگران می‌شه!

-اوکی اوکی برو! فعلا

آرش به من چشمک زدو سوار ماشین شد. خیلی‌ دلم می‌خواست بدونم پس‌فردا چی‌ می‌خواست بهم بگه...

سوار ماشین مینا شدم. مینا گفت:

-چی‌ شد؟؟؟؟

-هیچی‌! پس‌فردا ساعت ۷ همون کافیشاپ قدیمی‌ باهم قرار گذشتیم...میگه خیلی‌ حرفا هست که می‌خواد بهم بزنه! راستی‌ گفت با تو هماهنگ کرده! آره؟

-آره دیشب ازم اجازه گرفت که اگه تو قبول کردی باهات قرار بزاره...البته من بهش گفتم که ملیکا دیگه نمیخواد ببینتت ولی‌ طبقه معمول قد بازی‌ در آورد...

-هی‌...خیل خوب حالا بریم تو پاساژ؟؟

-بریم!

۳،۴ ساعت تو پاساژ بودیم. خیلی‌ گشتم تا واسه فراز ۲،۳ تا ت‌شعرت بگیرم. حالا که واسش یه چیزی خریده بودم احساس خوبی داشتم! می‌خواستم هرچی‌ زودتر برسم هتل و بهش زنگ بزنم. دلم براش خیلی‌ تنگ شده بود...

تا رسیدم هتل تلفنو برداشتمو بهش زنگ زدم. گوشیرو بر نداشت. ۱ بر، ۲ بر، ۳ بر، ۴ بر......فک کنم حدود ۵۰ بر بهش زنگ زدم اما بر نداشت! خیلی‌ نگرانش شده بودم اما سعی‌ کردم خونسردیمو حفظ کنم. فکر کردم حتما دوستاش دیدن این تنهایی بردنش بیرون....به هر حل یه قرص آرامبخش خوردم و خوابیدم.

روز بعدش خیلی‌ سریع گذشت. مینا زنگ زد که   آرش رفته واسه فیلمبردری کلیپش و ازم خواست که حالا که آرش نیست برم خونش. من هم قبول کردم. خیلی‌ بهمون خوش گذشت...یاد قدیما افتادم که باهم زندگی‌ میکردیم...چه روزای خوبی رو الکی‌ الکی‌ از دست دادیم... خوشبختانه آرش اونروز سر و کلش پیدا نحسد. یجوری منتظر فردا ساعت ۷ بودم! می‌خواستم ببینم آرش می‌خواد بد از اینهمه وقت به من چی‌ بگه؟

روز بد باز هم کلی‌ به فراز زنگ زدم. اما باز هم گوشی رو برنداشت. به مامانش زنگ زدم. گفت که فراز یه کاری براش پیش اومده و مجبور شده یکی‌ دو هفته بره آمریکا. برام عجیب بود چون فراز اگر می‌خواست جایی‌ بره حتما به من خبر میداد...یا اقلاً مبایلشو جواب میداد! ساعت ۶:۳۰ بود. با اینکه خیلی‌ نگران فراز بودم اما باید خودمو به کافیشاپ میرسوندم. یه آژانس گرفتم و رفتم سر قرار. آرش کلی‌ تیپ زده بود! طبقه معمول وقتی‌ من رسیدم داشت با دخری ۱۴،۱۵ ساله عکس یادگاری میگرفت!! منو که دیدن همشون رفتن کنار. آرش از دور واسم دست تکون داد. رفتم جلو. بوی اتکلنش فضا رو پر کرده بود. سلام کرد. گفتم:

-سلام! خوبی؟

-حالا که تو بالاخره رضایت دادی منو ببینی‌ خیلی‌ خوبم!

-خوب بشین! چرا وایسادی؟؟

-انقدر که هل شدم!

-و! مگه دفعه اولته با یه دختر میای کافیشاپ؟؟

-نه فک کنم تاحالا اقلاً ۱۰۰ تا دختر مختلفو اینجا آوردم!!!

-همون! چون من میدونم تجربه داری تعجب کردم!!

هردومون زدیم زیر خنده! نشستیم و آرش ۲ تا کپچینو واسمون سفارش داد.

مینا خونه تنها نشست بود که زنگ درو زدن. یعنی‌ کی‌ میتونست باشه؟؟ فکر کرد حتما مثل همیشه یکی‌ از طرفدارای آرش اومده. ایفنو برداشتو بدون اینکه نگاه کنه ببین کی‌ پشت دره گفت:

-خانوم یا آقای محترم آرش دبی هستش لطفا مزاحم نشید.

-مینا تویی؟؟ من به آرش چیکار دارم! من فرازم! می‌شه درو باز کنی‌؟؟

-فراز؟؟؟ فراز؟؟؟؟؟؟ چی‌؟؟ دیوونهٔ روانی‌ زدی به سیمه آخر؟؟ تو اینجا چیکار میکنی‌؟؟؟؟؟؟؟؟

-اومدم دنبال ملیکا! پیش توئه دیگه نه؟؟

-پیش من بود! ولی‌ الان بیرونه!!

-بیرون؟؟ با کی‌؟؟ مگه اون بجز تو تو تهران دوست دیگه هم دره؟؟

-نه...چیزه...

-مینا بگو کجاست من اعصاب ندارم! از اون سر دنیا اومدم که ملیکا رو ببینم! خواهشاً نپیچون! بگو کجاست!!

-ملیکا...ملیکا....راستش...

-ده بنال دیگه لعنتی

-بابا ملیکا با آرش رفتن کافیشاپ!

-مینا شوخی میکنی‌ دیگه؟؟ میبینی‌ که من حالم خوب نیست! چرا اذیت میکنی‌؟؟ بگو کجاست!!

-اذیت نمیکنم اسگل! بابا رفتن همون کافیشاپی که همیشه میرفتن! باور نمیکنی‌ برو ببین!

فراز دیگه جواب نداد. سوار ماشین شد. بارون میومد. فراز حالش خیلی‌ بد بود. دقیقا همون چیزی که ازش می‌ترسید اتفاق افتاده بود. با اینکه من بهش قول داده بودم که آرش نمیبینم، اون هنوز دلش آروم نگرفته بود و اینهمه راه اومده بود ایران که مطمئن شه من بخاطر آرش نیومدم ایران. اشک تو چشای فراز جم شده بود. سرش درد میکرد. دستش روی فرمون ماشین میلرزید. بدنش یخ کرده بود. هیچ وقت تو امرش همچین احساسی‌ نداشت. چشاش دیگه هیچ جرو نمیدید. با خودشه میگفت ملیکا همچین آدمی‌ نبود....امکان نداشت بهش خیانت کنه....امکان نداشت زیر قولش بزنه...همین فرازو آزار میداد....

من و آرش تو کافیشاپ نشست بودیم و داشتین حرف میزدیم. آرش میگفت که تو این چند سال عذاب وجدان آزارش میداده. میخاستهمنو ببین که ازم معذرت بخواد. می‌خواست حلالیت بطلبه. خلاصه بد از نیم ساعت که باهم بحث کردیم، به این نتیجه رسیدیم که بهترین راه این یکی مثل قدیم، مثل همون اول که باهم همکلاسی بودیم، باهم دوست باشیم. البته فقط دوست معمولی‌! آرش میگفت که مینا رو خیلی‌ دوست دره و تا آخر عمر باهاش میمونه. از این بابت خوشحال بودم! دیگه کم کم داشتیم خداحافظی میکردیم که دیدم یه پسر خیلی‌ آشفته وارد کافیشاپ شد. صورتش مثل گچ سفید بود. لباسش خیسه آب بود. دستش میلرزید. چشاش قرمز شده بود. قیافش خیلی‌ آشنا بود...اون...اون....اون فراز بود...

راه نفسم بسته شده بود. فراز؟ اینجا؟؟ مگه آمریکا نبود؟؟ اول فک کردم چشام اشتباه دیده. اما یهو آرش گفت:

-ملیکا اون فراز نیست؟؟ چرا! خودش! چیکار کنیم؟؟؟ فک کنم دره دنبال تو میگرد! خدایا! یعنی‌ چی‌؟

- آخر کار خودشو کرد.......دیوونه...دیوون.....حتما مینا بهش گفت ما اینجایم...بدبخت شدم...

فراز منو دید. با عصبانیت به من و آرش نزدیک شد. آرش که دید اوضاع خرابه از جاش پاشد و رفت جلو که یوقت فراز یه بلایی سر من نیاره. اما بر خلاف انتظار ما، فراز طوری رفتار کرد که اصلا آرش ندیده بود. آمد بالا سر من. هیچی‌ نگفت. فقط تو چشام ذول زد و اشک ریخت....بدنش هنوز میلرزید. از زور گریه افتاد روی یه سندلی‌ که اونجا بود. سرشو با دستش نگاه نشت بود و به زمین خیر شده بود. من انقدر شوکه شده بودم که نمیدونستم چیکار کنم. ناخدا گاه من هم زدم زیر گریه. بی‌چاره آرش خیلی‌ ترسیده بود. به من اشاره کرد که بهتره بره و من و فراز رو تنها بزاره. با چشام بهش اشاره کردم که بره بیرون. طبقه معمول کل رستوران به ما خیر شده بودن. نشستم پیش فراز و گفتم:

-فراز....توروخدا اینجوری نکن...میدونی‌ که من طاقت ندارم گریهٔ تورو ببینم...جون ملیکا گریه نکن...توضیح میدم..

-بس کن....میدونستم این اتفاق میافته...پس بگو واسه چی‌ انقدر دلت می‌خواست بیای ایران....این آرش چی‌ دره که تو داری زندگی‌ منو به خاطرش آتیش میزانی‌؟؟؟ ده بگو دیگه! چرا....چرا...

-فراز آروم باش توروخدا! بابا به پیر به پیغمبر من اصلا دلم نمیخواست آرش ببینم! ولی‌ این هی‌ گیر داده بود که می‌خواد یه چیزی رو بهم بگه! خوب مجبور شدم امشب باهاش قرار بذارم که هرچی‌ تو دلش هست بگه و دست از سرم براده! فراز من هیچ کسیراو بجز تو نمی‌خوام....به خدا حاضرم همهٔ دنیارو به خاطره تو از دست بدم....فراز خیلی‌ دوستت دارم...

تو این مدت که من حرف زدم فراز فقط به من نگاه میکرد و هیچی‌ نمیگفت. یهو از جاش پاشد و از کافیشاپ رفت بیرون. خیلی‌ وضعش خراب بود...مطمئن بودم اگه موازبش نباشم یه کاری دست خودشه میده. یه تاکسی گرفتم و از راننده خواستم فرازو تعقیب کنه. میدونستم فراز جایی‌ رو نداره بره. با این حالش مطمئن بودم هتل هم نمیرفت. بالاخره ماشین رو تو یه بر و بیابونی نگاه داشت. ماشینش رو وقت از ایران رفت نفروخته بود. یعنی‌ می‌خواست چیکار کنه؟؟ به تاکسی گفتم وایسه. فراز از ماشین پیاده شد. از دور بهش نگاه می‌کردم. رفت نشست وست خیابون! یه چاقو از جیبش در آورد و.....

دیگه نمیتونستم تو ماشین بشینم! میدونستم که می‌خواد یه بلایی سر خودشه بیاره! همیشه به من میگفت اگه تنهام بذاری جهنمو به این دنیا ترجیح میدم....

از ماشین پیاده شدم. فراز چاقو رو برد سمت رگش. دیدم طرفش. داد زدم فرزززززززززز...بهم نگاه کرد. چاقو رو انداخت. یه ماشین از دور به سمت ما میومد. تا به خودم بیام دیگه خیلی‌ دیر شده بود. ماشین با ما کمتر از ۱ متر فاصله داشت. این آخرین چیزی که از اون شب یادم میاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 17:25  توسط ملیکا  | 

baz az modatha

بد از مدتها بالاخره من اومدم! به افتخارم یه کف مرتب..! حالا بریم سر خبر. راستش خبر خاصی‌ نیست جز اینکه هفتهٔ پیش رفتیم کنسرت احسان خواجه امیری جای همتون خالی‌ عالی‌ بود خیلی‌ خوش گذشت!!! نمیدونم اینجا چند نفر دوسش دارن اما من عشق اهنگاشم مخصوصاً آهنگ خوشبختی‌ که میگه می‌خواستم بهت بگم چقدر پریشونم...دیدم خودخواهیه...دیدم نمیتونم...تحمل می‌کنم بی‌ تو به هر سختی...به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی‌! خودشم خیلی‌ پسر گلی‌ بود....خلاصه که ایشالا افتخار دیدنش نسیب همتون بشه ببینید من چی‌ میگم.خوب دیگه تبلیغ بسه. فعلا دوستهای گلم!

 

دیگه نوازش نمی‌خوام...دنیارو با عشق نمی‌خوام...یه لحظه موندن تورو با صدتا خواهش نمی‌خوام..........  (یه چیزی گفتم که گفته باشم!) 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 18:39  توسط ملیکا  | 

bazam salam

بازم سلام! ببخشید من آپ مفصل نمیکنم بخدا اصلا حسش نیست! این آپ هم کردم که بگم به یاد همگی‌ هستم...در ضمن یه شعری هم بذارم اینجا...! اما دلیل اصلیم اینه که امروز تقریبا یک سال از یک اتفاق مهمی‌ که برام افتاده می‌گذره.....کسی‌ اینجا نمیدونه من چی‌ میگم غیر ۲،۳ نفر که اونم نمیدونم وبم میان یا نه، اما میدونم به یادم هستن! به هر حل بریم سراغ شعر! امیدوارم برداشت درستی‌ از این شعر بکنی‌...هرچقدر هم فحشت بدم باز یادتم...

می‌خوام برگردم به اون روزهای با تو

یه بار دیگه ببینم خندهاتو

خیلی‌ سعی‌ کردم تو رو از یاد ببرم

اما از وقتی‌ که رفتی‌ من همش در به درم

حسرت یه لحظه آرامش مونده به تنم

تو که نیستی‌ یه دنیا فکر و خیاله تو سرم

به جون این تن خستم بی‌ تو طاقت نمیارم

بدون نوازش تو تو این صحرا کم میارم

بگو داری صدای این زجهامو میشنوی

یه چیزی بگو بدونم که هنوز مال منی‌

کسی‌ جز من نداره لیاقت اون چشماتو

کیه که بمونه تو سختی و تنهایی‌ با تو؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 23:38  توسط ملیکا  | 

surprise

 doostane azizzzzzzzzz ba arze mazerat dastano bardashtam, baghiasho gharare az khodam besazam unvaght mizaramesh tu web....... :d ghorbune hamegi, felan
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:59  توسط ملیکا  | 

salam

سلام بچها....راستش امروز حرف خاصی‌ ندارم فقط اومدم این شعر رو بذارم. نصف شبی‌ دلم گرفت این شعر رو نوشتم. معمولان من شعرهامو جایی‌ نمیزارم ولی‌ امیدوارم از این خوشتون بیاد....دوستون دارم، فعلا

توی این تاریکی شب، هوای چشماتو کردم


باز یه شعر عاشقونه، باز گرفته دل تنگم


لحظه لحظه خاطراتت میگذرن از خاطره من


میدونم اشکات هنوزم میریزن بخاطر من


من نمی‌خوام زندگیمو بسپرم به دست تقدیر


دیگه طاقت نمیارم که بشم اینجوری تحقیر


من عاشق دیگه حتی سرنوشت سرم نمی‌شه


تو فقط لب تر کن و من  همصداتم تا همیشه


من می‌خوام تو عالم عشق بازم دستاتو بگیرم

فرصتی بده که واست با اشاره ا‌ی بمیرم.....

 

 


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:18  توسط ملیکا  | 

باورم کن

دوستت داشتم، دارم، و خواهم داشت.....باورم کن..!
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:4  توسط ملیکا  | 

بعد از چند وقت...

سلام بچهای گل!!! چطورین؟ چه خبرا؟ قرار نشد من که نمیام نت شما هم نیاین! بعضیا یه احوالی می‌پرسن اقلاً خدا خیرشون بده! بعد هزار سال بین این درسهای لعنتی ۲ دقیقه وقت پیدا کردم یه آپ بکنم. دلم واسه همتون خیلی‌ تنگ شده....خدایی همه نه ولی‌ واسه بیشترتون.... چون از یکی‌ ۲ نفر دل خوشی‌ ندارم...خلاصه خواستم بگم که من زندم، نفس می‌کشم، نبزم هم می‌زنه! راستی‌ یه کاری داشتم با اونی‌ که خودش میدونه کیه....ببین یعنی‌ واقعا داری خودتو میکشی که از هر طریقی که شده جلب توجه کنی‌....که البته میکنیا، ولی‌ این حنا دیگه واسه من رنگی‌ نداره....لطف کن اسم منو دیگه نبر. دیگه گذشت اون زمان....من دیگه خریت نمیکنم عزیزم. فعلا من برم به درس و زندگیم برسم تا بعد شاید دوباره آپ کردم. راستی‌ ساقی‌ جونم هروقت سرش خلوت شد داستانو گذشت خبرتون می‌کنم. اونم مثل من گرفتار درسه.

بچها اگه وب من رو توی فایرفاکس با کنید قسمتی‌ از مطلب ناخنا می‌شه....توی اینترنت باز کنید معمولان بهتره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 14:25  توسط ملیکا  | 

dastan

bacheha chon kheilia dastan e khaterate mordaro khastan saghi joon zahmatesho mikeshe az in be bad! gharar shode oon dastano bezare tu webesh. dele-tavahomi.blogfa.com. berid unja tozihate bishtar ham hast. fadaye hamatoon. hatman be abjie golam sar bezanidd. dar zemn in saghi ham ashegh shode dobare badjurrrrrrrrrr khoda rahm koneee 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:1  توسط ملیکا  | 

bye

سلام. این آپ بیشتر بخاطر تشکر از شماست....از همتون ممنون که این روزا کنارم بودین، دلداریم دادین، دعام کردین! خواستم بگم که حالم خیلی‌ بهتره اون لحظه خیلی‌ عصبی و ناراحت بودم، بدجوری زده بود به سرم. ولی‌ الان سر عقل اومدم. قسمت این بود که همچین اتفاقی‌ بیفته که من متوجه یه سری مسائل بشم. توی قسمت نظرات یه سری حرفا زدم که فکر نکنم همتون خونده باشید پس دوباره اینجا میگم. اولا اینکه وبم بسته نمی‌شه اما آپ نمیکنم. ادامهٔ داستان خاطرات مرده رو هم اگر یکی‌ از دوستام موافقت کنه میدم اون بذاره تو وبش و آدرس وبش رو بعدا اینجا مینویسم. در مورد آیدیم هم باید بگم که با این آیدی که اینجا نوشتم آن نمیشم و کسی‌ رو accept نمیکنم. آیدی  قبلیم رو که خیلیاتون دارید می‌خواستم حذف کنم اما نشد، واسه همین اون آیدی فعلا هست اما توش نمیرم. یه آیدی جدید ساختم که اونایی که خواستم رو توشadd کردم و می‌کنم. از اونایی که آیدی جدید من رو دارن خواهش می‌کنم اگر خواستن به کسی‌ بدنش اول به من بگن. با بعضیها خیلی‌ حرفا داشتم اما اگر نگم بهتره چون حوصلهٔ دعوا و جر و بحث ندارم....خدا خودش جوابشونو میده. دوستون دارم یه عالمه. هر چند وقت یبار یه یادی از ما بکنید، نظرها رو چک می‌کنم!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 14:24  توسط ملیکا  | 

عنوان مطلب

 سلام عزیزای دلم....! ببخشید باز هم داستان رو آپ نکردم. بچها شما بگین چیکار کنم، عاشقی هم بد دردیه ها!!!! بابا من این یارو رو ۳ ماه یبار هم نمیبینم. چه خاکی توو سرم کنم آخه...شما راه حلی به ذهنتون میرسه؟؟؟ امروز هم یه متن قشنگ آوردم که حرف دل خودمه امیدوارم شما هم خوشتون بیاد. در ضمن این آهنگ جدید احسان غیبی خیلی‌ قشنگههههههه! هر چقدر خودش آدم مزخرفیه آهنگاش قشنگن! البته به نظر من.

اسمتو واسه دلخوشي مي خوام ، دلتو واسه عاشقي مي خوام ، صداتو واسه آرامش مي خوام ، دستت رو واسه نوازش مي خوام ، پاهاتو واسه همراهي مي خوام ، عطرت رو واسه مستي مي خوام ، خيالت رو واسه پرواز مي خوام ، خودت رو واسه پرستش مي خوام .
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 22:5  توسط ملیکا  |